![]() |
![]() |
|
| حرفهای من |
|
عبور می کنم از سایه های خیال ...از دوری ها عبور می کنم ...گاه با قطره بارانی...گاه به تنهایی...فقط با سایه هایی از توهم و حرفهایی که حتی اگر بخواهم جاریشان کنم نیست شنوایی حتی او که همیشه ادعا می کند دوستی است که عیبم را می گوید خیلی وقت است که مرا از روزمرگیهایش حتی پاکم کرذه.... گهگاهی که یاد سوغاتی از دور می آورد اما خودش را توجیه میکند که خوش شانس است.... ---------------------------------------------------------------------------------------------------- دلم طاقت نیاورد...باز باز می گردم ...برای تشکر...از او که همیشه همراه من و همه هست....او که تمایز را نمی داند ...توجیه بلد نیست و همیشه هست...تشکر ..... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 9 مهر1390ساعت 1:9 PM توسط سایه |
|
|
به خاطر ضعف عمومی که دارم تو دور کندم اما زندگی همچنان رو ی دور تند می گذرد.... همچنان خدا هست اما دور دنیا از همون اول این جوری تنظیم شده بود و کاریش نمیشود کرد! می خندم ....به خودم و خدای خوبم گه چه گیری کرده از من و امثال من ...همین الان یاد اون روزهایی افتادم که آرزو می کردم سریع تر تمام شوند مثل روزهای امتحانات و یا روزهای سخت کاری و....و ...آخرین بار همین دیروز بود....میخواستم این چند وقت هم بگذرد زودتر از هر وقت دیگر.... آرزوی سلامتی!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 20 خرداد1390ساعت 2:6 PM توسط سایه |
|
|
اتفاقات زیادند....این روزها اما... نای نوشتن نیست ...شکرش اما هست ..امید هست..شور هست...و فرا تر از معمول.."روشنی کوچک"در وجودم...و خود خدا کمی بیشتر از پیش.... +کسی می رود ...دور می شود...همین ۵ شنبه شب... +کسی می خواهد بیاید ....با گل و شیرینی...همین ۵شنبه بعدظهر... +کسی را می خواهم ببینم ...انگار اولین بار است...همین فردا...۴شنبه... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 10 خرداد1390ساعت 1:38 PM توسط سایه |
|
|
حسب حالی ننوشتیم و شد ایامی چند محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 2 خرداد1390ساعت 1:58 PM توسط سایه |
|
|
برای اینکه تشویقم کند به رفتن بهم اطمینان داد که خودش میاد اینجا تا مراقب همه چیز باشد... انقدر قشنگ و با احساس گفت می آیدکه مصمم شدم به رفتن...
پ.ن. م مثل مادر یعنی این... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 10 اسفند1389ساعت 6:29 AM توسط سایه |
|
|
در تاريكي بي آغاز و پايان
دري در روشني انتظارم روييد.
خودم را در پس در تنها نهادم
و به درون رفتم:
اتاقي بي روزن تهي نگاهم را پر كرد.
سايه اي در من فرود آمد
و همه شباهتم را در ناشناسي خود گم كرد.
پس من كجا بودم؟
شايد زندگي ام در جاي گمشده اي نوسان داشت
و من انعكاسي بودم
كه بيخودانه همه خلوت ها را بهم مي زد
در پايان همه روياها در سايه بهتي فرو مي رفت.
سروده : سهراب سپهری |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 5 اسفند1389ساعت 8:18 AM توسط سایه |
|
|
داشتم به سخنرانیهای دکتر ح.و.ر.ا.یی گوش می دادم و تردمیل می رفتم که یه چیزی گفت که همونی بود که مدتیه می خواستم بنویسم اما نمی دونستم چه جوری بهش اشاره بکنم...
گفت یه عده ای هستند که همینکه وارد یه جایی می شن همه با خودشون می گند وای خدا به خیر کنه اومد...اینا کسانی هستند که ماها از زخم زبون ها و نیش و کنایه هاشون امون نداریم.... همین... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 18 بهمن1389ساعت 3:21 PM توسط سایه |
|
|
شب..من بود و تنهایی... من و گناه بی گناهی...تنهایی بود و سیاهی...
افکار پریشان به سراغم می آیند...(چرا اجازه می دهم؟) می زنن به آرنجم... جیغ می زنم...هیچ کس نیست صدای جیغ مرا بشنود... من اما.... می روم به سوی آنکه تمام زندگیم شده... او با مهربانی بیدار می شود... نگاهم می کند...باورم می کند.... و با من به دامن شب می آید....تا نترسم.... و ...نمی ترسم..... -------------------------------------------------------------------------------------------------------- پاورقی: از اشتران توقع انسانیت...هرچند آنها را "نفر" صدا می زنند ...بی خردی ست.... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 12 بهمن1389ساعت 10:10 AM توسط سایه |
|
|
------------------------------------------------------------------------------------------ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 4 بهمن1389ساعت 2:39 PM توسط سایه |
|
|
*دان هرالد (Don Herold) كاريكاتوريست و طنزنويس آمريكايى در سال ١٨٨٩ در اينديانا متولد شد و در سال ١٩٦٦ از جهان رفت. دان هرالد داراى تاليفات زيادى است؛ اما قطعه كوتاهش "اگر عمر دوباره داشتم..." او را در جهان معروف كرد.
وی می گوید:
البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد.
اگر عمر دوباره داشتم، مىكوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مىگرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابلهتر مىشدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مىگرفتم. اهميت كمترى به بهداشت مىدادم. به مسافرت بيشتر مىرفتم. از كوههاى بيشترى بالا مىرفتم و در رودخانههاى بيشترى شنا مىكردم. بستنى بيشتر مىخوردم و اسفناج كمتر. مشكلات واقعى بيشترى مىداشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بودهام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كردهام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته من هم لحظاتِ سرخوشى داشتهام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مىداشتم. من هرگز جايى بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمىروم. اگر عمر دوباره داشتم، سبكتر سفر مىكردم.
اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مىرفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مىدادم. از مدرسه بيشتر جيم مىشدم. گلولههاى كاغذى بيشترى به معلمهايم پرتاب مىكردم. سگهاى بيشترى به خانه مىآوردم. ديرتر به رختخواب مىرفتم و مىخوابيدم. بيشتر عاشق مىشدم. به ماهيگيرى بيشتر مىرفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مىكردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مىشدم. به سيرك بيشتر مىرفتم.
در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مىكنند، من بر پا مىشدم و به ستايش سهل و آسانتر گرفتن اوضاع مىپرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مىگويد:
"شادى از خرد عاقلتر است."
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 10 دی1389ساعت 1:31 AM توسط سایه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سایه روشن
|
| پیوندهای روزانه |
|
ترانه علیدوستی سایت شخصی محمد علی ابطحی سید محمد خاتمی دریای عشق بهاره رهنما فروشگاه تهران کالا سینما مهاجرانی گالری عکس های مینوس تست IQ آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر پزشکی سلامتی |
|
RSS
|