![]() |
![]() |
|
| حرفهای من |
|
روزهای مالیخولیایی من هم گذشت...
تلاقی اینروزها با روزهای حوصله نداشتن های تو...چه سخت است...سخت تر است...اگر می دانستی با آرامش نوازشهای دستان مردانه ات چقدر رام می شود این روح سرکش....اگر می دانستی انقدر برایش فکر نمی کردی.... حس خماری صبح بدمستی شب قبل ...من...تهران...نقطه. . . . این بار بعد از کلاس واقعا نشستم...به کتاب...حتی چایی هم نریختم...عافیت باشی به تو گفتم و بازهم کتاب...محاسبات...امدی...نشستی روی صندلی قرمز روبه رویم...وای که این نگاه مردانه ات... . . .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 17 آبان1388ساعت 7:12 PM توسط سایه |
|
|
*هستی هم بزرگ شد..تو این ۶ ماه ۸ تا دندون دراورده...لحظه برگشت به خونه از بغل مهدی پایین نمی آمد...چشمهای درشت عسلی ش...آخ بگم یا نه ولی دلم یه هستی می خواد... *زندانی خانه ...این خانه داری ....وااای....سردرد.......این سردرد... *قسمت هایی از فیلم کوتاه را که دیدم هوس شمال و بوی دود کنده در هوای پاک و ...هووم قلعه رود خان...تا به حال نرفته ام اما بدم نمی اید این اخر هفته... *شب دیر آمدی لااقل... صبح چرا به رسم همیشگی مان نرفتی؟ دیرت شده بود یا نخواستی بیدار شوم؟من که به هرحال بیدار بودم و منتظر آن مهربانی...اما صدای بسته شدن در... *هر وقت همه جا می پیچد که می خواهم کاری کنم نمی شود...آخر وام را نداد ...از رییس شعبه حالم به هم می خورد...نه به خاطر وام با آن بهره دروغین...از آن مردهای فاسد است در لباس پ....البته ۹۹ درصدشان همین شکلی اند ...بیچاره بچه هایش...هیززززز لعنتی...دلم می خواهد .... *تشک را آوردند...خیلی ارتفاعش زیاد است... شب به یاد هتل خوابیدیم و خندیدیم...پسرک تپل با ورودش سلام کرد و موقع خداحافظی شیرینی خواست...دلم نیامد نه بگویم...کیف پولم ..وای کیف پولم را دیشب در ماشین جا گذاشته ام....گفت عیبی ندارد و رفت...انگار نفسم نصفه است...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 11 آبان1388ساعت 4:20 PM توسط سایه |
|
|
گاهی از خودت خسته می شوی...
فقط می خواهی مفید باشی... اما آسان... اما به جاش ...سارافون راه راه می پوشی با پیراهن قرمز جیغ... شال حوله ای رو خوشکل دور موهای خیست می پیچی و وقتی دختر همسایه جدید برات آش میاره یک نگاهی به خودت توی آینه می اندازی و بعد در رو باز می کنی.... گاهی می خواهی حتمن همون کاری رو بکنی که ۴ ساله مدام دنبالشی ... اما به جاش.... گاهی دوست داری قلم به دست بگیری و به آرامش برسی.... گاهی گوشی تلفن رو بر می داری و یه پیشنهاد بی شرمانه به آن سوی خط تلفن می دهی ... با این ذهن که او آن سوی تلفن هنوز مثل قدیم ها....اما به جاش خوشحال می شوی که او اینقدر به دنبال کار است و....بعد در حال نوشتن این گاهها یک دفعه به خودت می آیی که اصلا شاید متوجه منظورت نشده.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 3:5 PM توسط سایه |
|
|
دیر آمدو زوووود رفت...مثل نسیم...کم دارمش...اما داشتنش خیلی دوست داشتنی ست...مثل همان نسیم....کاش همیشه کنارم بود...کنارش بودم.... هوووووووووم....معصومیت چشمانش مال خودم است...همیشه....مثل آن روزها... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 3 آبان1388ساعت 11:30 AM توسط سایه |
|
|
درد در انگشت هایش.... مدت ها بود یقه پیراهن هایش را مجبور بود بعد از کار ماشین با دست بشوید.... آخر کار ماشین لباسشوییش تعریفی نداشت... اما حالا تعجب مبی کند وقتی می بیند یقه ها به این آسانی سفید می شوند.... حالا هر موقع لباسها را پهن می کند به یاد آنهایی می افتد که در سرمای زمستان یخ حوض را می شکستند و .... ولی آشنایانش ... دورترها که طبیعی است توقع دیگری هم از آنها ندارد.... و آن دیگریها... فکر می کرد خودیند....ااما فکر می کنم هنوز بچه ند....حتی خودش هم هنوز بچه است..... ------------------------------------------------------------------------------------- یک چهاردیواری است یک گوشه این تهران بزرگ دلش خیلی می خواست خانه اش باشد... دیوار به دیوار همه انهایی که دوستشان دارد.... ------------------------------------------------------------------------------------ ننه واقعا مثل اسمش بزرگ است... هم از نظر هیکل هم سن و سال کسانی هستند در خانواده که حضورشان مثل میخ خانواده را محکم نگه می دارد.... خدا همیشه سایه اش را بالای سرمان حفظ کند....دیگر نبینم بیمار شود.... ------------------------------------------------------------------------------------ یک ملیارد به جیب زد و رفت... حتی در اخبار هم نگفتند....در شعبه دیگر آقای رییس هم ترازش ناراحت بود از این اتفاق و در حین لاس زدن با یک زن در حین انجام وظیفه تاسف می خورد ... با شناختی که من از امثالهم دارم افسوسش از این بود که چرا به فکر او نرسیده بود..... -------------------------------------------------------------------------------------
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 21 مهر1388ساعت 9:50 AM توسط سایه |
|
|
فقط جنبه یاداوری داره...همین...
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 21 مهر1388ساعت 9:29 AM توسط سایه |
|
|
هنوزم وقتی یاد اون شب میفتم تپش قلبم سریعتر می شه....یه هاله غم من و می بلعه.... یادم نمی ره ...پشت بام....یک میز کهنه نم زده.... دفتر قدیمی با جلد گلمنگولی.... هنوز تو ذهنمه...اون نوشته ها... اون کلمات....هاله نا امنی... احساس می کردم ....کلماتش بوی تنفر می داد...کاش بیشتر یادش می افتادم.... اینجوری بیشتر به خودم میومدم....شاید کمتر... . . . من طلوع بودم؟ یا غروب؟ فریاد کجا....چین پیشانی کجا....آن اتاقک و اتفاق های بعدیش کجا..... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 2 مهر1388ساعت 4:26 AM توسط سایه |
|
|
تمام میشوی..
آن روز که آینه ها بشکند و دیگر دوستت دارم را از من نشنوی... من اما تمام نمیشوم... تا حجم تمام نه های لبانت پیش میروم... میخوانمت.. سوت میزنم...... و پا برهنه بر عمق همه آینه های شکسته راه میروم... ... "ماهور احمدی" |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 3:1 PM توسط سایه |
|
|
سکانس 1- مهمانی نمی گویم تجملاتی هستم اما مهمونی دادن می تونه خیلی قشنگ و باکلاس باشه...توی یک خونه بزرگ و با وسایلی نو و لوکس... و با حضور مادر....حتی اگهتعداد نفرات ناگهان بیشتر از اون چیزی باشه که فکرشو می کردی... حتی اگه لوستر بزرگ به خاطر نصب لوستر کوچیک قطع شده باشه و ته سالن رو مجبورباشی با چراغ خواب روشن کنی... --------------------------------------------------------------------------------------------------------------- سکانس2 -..... کاش خانه کناری مامان خانه من باشد....کاش رزا ارشد قبول بشود ... کاش فرنازم هم دکتر بشود...کاش من هم ارشد.... مردد بر سر بازگشت به کار دوباره و یا کار جدید... اما مطمئن از راه اندازی شرکت با آزاده...شرکت من.... و مطمئن از کنکور ارشد دوباره حتی بعد از این ناکامی آخر....هستم این مرد یه جرایی شبیه ر.ج.مهور {منتخب!!!!!!!} کنونی حرف می زنه...طرفدار پروپا قرصش هم هست....اما نمی دونم چرا ازش متنفر نیستم...طوسیفر راضی به ضرر مانیست...کلی هم در مورد اینکه محل خونه کجا باشه راهنماییمون کرد...بابا این روزا خیلی درگیر فروش خونه ماست....خیلی اذیت شده...ولی می دونم که خوب می فروشه... . . . --------------------------------------------------------------------------------------------------------------- سکانس 3- بازهم مهمانی تنها برای لحظاتی تنهاشون گذاشتم....4 نفرشون رو....دختر...خلبان...مادر دختر وخاله خلبان رو....برگشتن همان و مبحث داغ wc ساختن پدر در 3 جای خانه.....نه ...نه... -------------------------------------------------------------------------------------------------------------- خدا در خواب پسری بهم داد.... خیراست ان شائالله.... بروم ماشین لباس شویی از آشپزخانه منزل مادری صدایم می کند.... نزدیک 1 ماه دارد می شود که خانه دار شده ام باز.... رزا تشویق کرد شرکت را راه بیندازیم.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 21 شهریور1388ساعت 5:12 PM توسط سایه |
|
|
فراموش کرده بودیم که سالگرد عقدمان بوده.... اما در وجودمان چیزی به نام فراموشی نیست... آخرین دقایق شب ۶ /۶/۸۸ بود که فهمیدم که چرا دیروز با همه روزهای دیگرمان فرق داشت......حال و هوای جدید و در عین حال قدیمی بود... پی نوشت : زندگیمان ...زندگی مشترکمان الان ۶ سالش شده .... ۶ سال شده که اسم من در شناسنامه ات و اسم تو در شناسنامه ام ثبت شده....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 1:30 AM توسط سایه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سایه روشن
|
| پیوندهای روزانه |
|
ترانه علیدوستی سایت شخصی محمد علی ابطحی سید محمد خاتمی دریای عشق بهاره رهنما فروشگاه تهران کالا سینما مهاجرانی گالری عکس های مینوس تست IQ آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر پزشکی سلامتی |
|
RSS
|